آرش کوچولوآرش کوچولو، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه و 15 روز سن داره
دخملیدخملی، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

جوجه های مامان

زلزله

جوجه همین الان زلزله اومد.رو زمین نشستم تکیه دادم به مبل که دیدم شروع کردم به تکون خوردن.این چندمین بار تو چند روز گذشتس که زلزله میاد.البته تو عراق زلزله اومده اینا پس لرزه هاشه.این اولین باری بود که حسش کردم.خونه خودمون چون رو زمینه مشخص نیست.خونه مامان اینا چون طبقه سومه مشخصه.مامان اینا باور نکردن تا دیدن لوستر تکون میخوره.بعد اونام حسش کردن. صدای در واحدای دیگه میاد که انگار دارن میرن تو حیاط..شهرای نزدیک مرز شدیدتره.تو شهرای مرزی مردم شبا رو بیرون میمونن. الان باباییم اس داد که اونجام زلزله اومده شدید.مردم اون شهر شبارو بیرون میمونن.باباییو عجب موقعی فرستادن ماموریت. مامان زنگ زد خونه عمه ببینه اونجا چه خبره.جواب نمیدن.هم...
4 آذر 1392

بوجود اومدن جوجه

جوجه جون بار اول آزمایشم منفی شد.یه ماهی طول کشید تا خودتو نشون دادی. ناراحت نشیا همیشه دوس داشتم بچه اولم دختر باشه.بابایی هم دوس داشت.وقتی آزمایشم مثبت شد بابایی پسرم گفتناش شروع شد! هنوزم نفهمیدم چطور شد تغییر عقیده داد.ولی من احساس میکردم دختری.میگفتم مادر حس میکنه بچه ش چیه!ولی حس من درست کار نکرد! هفته پونزده(چهارشنبه ده مهر) برای تعیین جنسیت رفتیم.تا شب معطل شدیم.بابایی بازی فوتبالو از دست داد.رفتیم تو ماشین گفتم پسری.بابایی هم شروع کرد بوق زدن تو خیابون! احساس کردم دکتر جنسیتتو مطمئن نگفت.مرکز بهداشتم که رفتم صدای قلبتو گذاشت گفت به دختر میخوره! بابایی کلی بهش برخورد.یه ماه بعدش(دوازده آبان)دوباره رفتم سونو که گ...
3 آذر 1392

تابستون غم انگیز

جوجه کوچولو مامان بزرگم (مامان مامانی)چند ماهی بود که خیلی مریض بود.البته یه چند سالی بود که مریض شده بود.حتی یه بارم سکته کرد.این اواخر خیلی حالش بد شده بود.همش بیمارستان بستری بود.مدتی هم که خونه بود مامان و خاله ها نوبتی ازش مراقبت میکردن.خیلی براش ناراحت بودیم.دیگه اصلا حرف نمیزد.خیلی ضعیف شده بود.خونه مامان بابایی که بود دوباره بستری شد.بعد از چند روز که دکتر نا امید شد برش گردوندیم خونه دوباره شب اینقد حالش بد بود که باز بستریش کردن. سه هفته بستری بود.ماه رمضونم شروع شده بود.ولی باز نوبتی دختراش میموندن پیشش تو بیمارستان. بالاخره شب نوزده رمضان(پنج مرداد) وقتی تو مسجد نماز میخوندیم خبر دادن که فوت شده.نزدیک دو صبح رسیدیم خونشو...
3 آذر 1392

اولین حرکات جوجه

جوجه کوچولوی من شما اولین تکونت سه شنبه شب بیست و یکم آبان 92 بود.البته خیلی کم بود.خیلی هم محسوس نبود.فرداش روز تاسوعا بود. تقریبا تا جمعه گذشته اول آذر حرکاتتو حس نکردم.تا امروز سوم آذر که تکونات بیشتر و محسوس تر شد.طوری که میدیدم شکمم تکون میخوره!ولی لگد زدن نبود.مثل نبض قوی بود. یادم رفت این خبرو به بابایی بدم! مامانی خیلی خوشحال میشم تکون میخوری.خیالم راحت میشه که سالمی. دوست دارم عزیز دلم. ...
3 آذر 1392

مشکلات انتخاب اسم برای جوجه

پسر گلم فعلا اسمش جوجه س.چون منو بابایی فعلا سر اسمت به توافق نرسیدیم. من هر اسمی انتخاب میکنم بابایی رد میکنه.دوس دارم اسمت ایرانی باشه.و تو فامیل تک باشه.امیدوارم هرچه زودتر به توافق برسیم.خسته شدم از بس دنبال اسم گشتم. مامانی کاش خودتم کمک میکردی! ...
3 آذر 1392

سخن آغازین

سلام به دوستای عزیزم. میخوام خاطرات پسر گلمو اینجا ثبت کنم تا هر موقع خواستیم یادی از گذشته کنیم همه چیو با جزئیاتش بخونیم و لذت ببریم.گذشت زمان باعث فراموش شدن بعضی از خاطرات میشه.و ثبت خاطرات کمک به یاداوریشون میکنه. چون جوجه من هنوز به دنیا نیومده کمی زمان میبره تا بتونم مطلبی اضافه کنم.پس به بزرگواری خودتون ببخشین. ...
3 آذر 1392